کاش کتاب ها واقعی بودن
و من سر از کتابخونه ی نیمه شب درمیوردم
و تک تک حسرت هامو زندگی میکردم میدیدم ارزش حسرت خوردن داره یا نه؟
مثلا اگر برمیگشتم عقب روزایی که تحت فشار روحی زیاد بودم با دو شیفت کار کردن خودمو خفه نمیکردم و میرفتم بدون عذاب وجدان روانکاو
یا مثلا شاید تو یه زندگی دیگه بیشتر به اندامم رسیدگی میکردم و اضافه وزن نداشتم
شایدم نمیخواستم با مهدی ازدواج کنم چیزی که بارها بهش فکر کردم ..
که تمام خوب بودن همسر آیا ارزش انقد رنج از سمت خانواده اش رو داشت؟
شاید دلم میخواست با یه مرد دیگه در حد داداشام با یه خانواده معمولی تر مثل خانواده خودم ازدواج میکردم..
جایی که تحقیر توهین ناسزا هیچوقت نشنیده بودم ازشون..واقعا این زندگی مشترک ارزش انقد توهین شنیدن و فشار روحی رو داشت؟
شایدم با مهدی ازدواج میکردم اما تو زمان دیگه ای.
شاید توئه زندگی دیگه از اول رشته ی انسانی میخوندم و بابت نمرات فیزیک و شیمی انقد سرزنش نمیکردم
شاید تو زندگی دیگه انقد دلم برای داداش وسطیم تنگ نمیشد و رابطه امون مثل دوران دانشجوییش صمیمی بود...
دیگه چه حسرتی دارم؟؟
شاید توئه زندگی دیگه حیلی قدیم تر مرده بودم مثلا زمانی که تصادف کردم با ماشین مدیر مدرسه ۱۲ سال پیش..
بعد دلم میخواست ببینم خانواده ام چیکار میکنند؟
یا مثلا تو بچگی که دچار سوختگی شدید شدم وقتی ۳ سالم بود...احتمالا همه فراموشم کرده بودن
تویه زندگی دیگه کدوم خطاها رو نمیکردم؟ کدوم حس هارو. نمیخواستم تجربه کنم؟
واقعا کاش کتابخونه ی نیمه شب واقعی بود...
احتمالا تو همه زندگی ها دلم میخواست متاهل باشم عاشق باشم مادر باشم و معلم باشم.
+ آدم موقع خوندن این کتاب حس غم عجیبیمیکنه تمام حسرت هام اومد جلو چشمم
چیزایی که هیچوقت نخواستم بهشون فکر کنم
چیزایی که منطقی نیستن و هستن ..
+ پسر تب داره نیمی از غمم بخاطر اینه..
اصن نتونستم مسجد برم روضه برم عذا داری کنم
برچسب ها: کتاب
.: Weblog Themes By Pichak :.