درباره وب

بسم الله الرحمن الرحیم
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ؛
خدایا مرا خرج کاری کن که مرا برای آن آفریدی
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
تا زنده ام  تلاش می‌کنم
تا زنده ام زندگی می کنم
تا زنده ام دعا میکنم
تا زنده باشم
تا معنا داشته باشم
تا خریدار داشته یاشم

ان شالله به امید خدا
جستجوی وب
لینک های مفید

بسم الله

داستان از این قراره که من چون نمیتونستم تو شهر همسر بمونم درخواست اتتقالی به دوتا شهر زدم یکی شهر خودم یکی شهر محل کار همسر

و جالبه اینکه موافقت با شهر خودم شد... با اینکه اولویتم جزیره بود

و من راضی و خوشحال بودم با اینکه نگران بودم...

همسر با رئیس اداره صحبت کرد گفت اشکال نداره منتقلش میکنیم به جزیره

از شهر خودم انصراف دادم

برگشتم به شهر همسر تا از اونجا انتقالی بگیرم

وانگهی رئیس اداره عوض شد

بقیه هم گفتن نه...باید همینجا بمونی...

می‌دونی اینطوری میشه اگه درست نشه:

همسر میره جزیره

من تو شهر همسر

پسر تو شهر خودم

یعنی سه تا شهر متفاوت...

شنبه باید برم اداره کل...

عصبی؟

نه واقعا...

اما دلهره دارم فقط میخوام بدونم تهش چی میشه...

یا حداقل از این اومدن و رفتن از اداره خلاص شم..

خسته شدم واقعا...فقط با راهنمایی اشتباه من گرفتار شدم...

من تاکید کردم به اون رئیس اداره گفتم آقای فلانی اگر صدرصد مطمئنی شدنیه من انصراف بدم من تو این شهر بمونم گرفتار میشم ...من بچه کوچیک دارم..

گفت نه نه خیالت راحت من صحبت کردم

خودم زنگ میکنم

خودم بیسار میکنم

اگر تاکید نمیکردم انقد ناراحت نمی‌شدم

الان میگه من رئیس نیستم جای دیگه پیگیر باش

مَردی مُرده

به همسر میگم اگر میدونستم قراره انقد گرفتار شم هیچوقت انصراف نمیدم از شهر خودم...

من انصراف دادم به نفع پسر باشه

الان بدتر شد...

+ به بابا و مامانم بگم سرمو میکنن...

واقعا چوب خط هام پر شده دیگه طاقت سرزنش ندارم

ولی باید بگم دیگه یکم آشنا بازی شاید کمک کنه...

اونم شاید

متنفرم از تمام لحظاتی که بابام بخاطر من باید به کسی رو بندازه و در آخر نه بشنوه

دلم میخواد بمیرم بمیرم اون لحظه



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ | 9:30 | نویسنده : فاطمه |