درباره وب

بسم الله الرحمن الرحیم
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
اللَّهُمَّ اسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ؛
خدایا مرا خرج کاری کن که مرا برای آن آفریدی
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
تا زنده ام  تلاش می‌کنم
تا زنده ام زندگی می کنم
تا زنده ام دعا میکنم
تا زنده باشم
تا معنا داشته باشم
تا خریدار داشته یاشم

ان شالله به امید خدا
جستجوی وب
لینک های مفید

بسمه الله
دیروز خیلی ناراحت بودم بخاطر مسائل کاری ..یعنی در واقع بخاطر خودش نه...بخاطر دروغ ها و بد قولی های دیگران از این ناراحت بودم گه چرا به حسم توجه نکردم وقتی حس میکردم یه چیزی میلنگه
همون لحظه بغص گلوم رو گرفته بود داشتم خفه میشدم میخواستم بزنم زیر گریه بچه های برادر شوهرم اومدن داخل خونه...منم علاقه خاصی به پسر بزرگ بچه ی برادر شوهرم دارم دلم نمیاد کمتر از گل بهش بگم...
رفتم تو اتاق دفتر رنگ آمیزی رو برداشتم و شروع کردم رنگ زدن...رنگ زدم زنگ زدم...تو دلم بد و بیراه گفتم‌‌‌...باز رنگ زدم‌‌‌...پسر اومد کنار مم ریخت پاشید.‌‌..بازم من رنگ زدم...رنگ زدم که داد نزنم...رنگ زدم که سرزنش نکنم‌..رنگ زدم که بد و بیراه نگم‌‌‌....رنگ زدم و گریه کردم
حالا این مسئله که حل میشه...حلم نشه یک مقطع زمانیه بالاخره تموم میشه.‌
اما اینکه من تونستم احساساتم رو کنترل کنم...اون برگه زشت و نازک شده که بی سلیقه ای تمام رنگ آمیزی شده نشون میده من پیشرفت کردم ....بخدا که احساس میکنم لطف خداست...الانم بغض دارم اینبار نه بخاطر کارم...بخاطر اینکه یه روز آرزوم بود همین چیز ساده...و برام مثل معجزه اس.
+ کلی حس بد رو به دوش میکشم...
دیروز دوبار زدم زیر گریه
و به شدت روز اعصاب خورد کنی بود
سه تا اداره متفاوت رفتیم هر سه تا جواب رد گنده بهمون دادن ..
+ همسر دیشب که با دوستش میخواست بره بیرون قبلش ازم پرسید برم یا بمونم پیشت؟ گفتم برو عزیزم هم من یکم مینویسم ذهنم آروم شه
هم تو برو چرخی بزن مغزت خنک شه...بعدش باهم حرف می‌زنیم.
+ برای مایی که بیکاری همسر رو کشیدیم بدون بچه بودن رو کشیدیم...تیکه کنایه های فوق سنگین پدر شوهر رو کشیدیم...اینا دیگه دست گرمیه...مهم اینکه پشت هم باشیم که بعدش بیشتر عاشق هم بشیم..بیشتر رفاقت کنیم...



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 5:10 | نویسنده : فاطمه |